اشباح ِ مداوم ِ سکوت می لرزاند این همیشه تشنه ... من
کسی بهار ِ نوعروسی ِ مرده هاست
امواج سینه به سینه ی دریاست که مکث می کند دیوانگی ام را
بگو باران ببارد سرنگونی ام را
عروسک ِ ثانیه خواب است گویا
لحظه ها برف ِ شادی عزاداری می کنند
گوش های زمان لال شده
من جسد ِ سایه ام را دست می گیرم
دیوار به دیوار ِ ناله های شهر دست های تو را می جویم
و لیوان به لیوان ِ باخت های چشمهایم است اشکی چاقو خورده ی روزگار
چشم هایم کاش می خفت
بهت هایم کاش پر شکستگی اوج می گرفت
لبخند هایم غفونت کرده این روزها
صدا غلت می خورد تخت را
مرگ پرهیزی ِ این روزهاست ..
کسی جیغ می کشد تولد جوجه کلاغ های سیاه
کسی میمیرد
من هم .
...
angel
16 Jul 2009 6:22am
@angel: مرسی برای شعر زیبات فرشته ی پاکی و مهربونی